کشتار شبانه

26 09 2008
کشتار شبانه

شب بود و من خسته. هوا هم گرم بود و داشتم تند تند عرق می کردم. تو موقعیت بدی قرار داشتم و تنها هم بودم. کمین کرده بودم تا دشمن محل خودش رو لو بده و بتونم تو یه موقعیت مناسب حمله رو شروع کنم. یه چند دقیقه ای نگذشته بود که چند تا از دشمن ها رو دیدم که از پناهگاهشون خارج شدند و دارن موقعیت شون رو تغییر میدن. من هم بدون سرو صدا موقعیتم رو عوض کردم. در این وضعیت سعی کردم خودم رو بهشون نزدیک کنم. مطمئن نبودم که دشمن دیگه ای در اون اطراف باشه، پس باید احتیاط می کردم. دو تا بودند و یکی کمی عقبتر راه می رفت. سریعا خودم رو به عقبیه رسوندم و با یه ضربه محکم از گردنش اون نقش بر زمین کردم. اون یکی تا بیاد بفهمه قضیه چی شده با یک ضربه، پشتش رو خرد کردم. از صدای خرد شدنش حالم به هم خورد. از خودم به خاطر این کار کثیفی که دارم انجام می دم بدم اومد، اما چاره نبود و برای دفاع از ارزشها باید این کار رو می کردم.

به هر حال برای اینکه رد پایی باقی نمونه این دو تا رو به یه جای مطمئن کشیدم و مخفی شون کردم. منتظر بقیه بودم تا خودشون رو نشون بدن. شب از نصفه گذشته بود و صدای جیر جیرک ها رو می شد شنید. تو فکر خوابیدن تو یه جای نرم و راحت بودم که دوباره سرو کله چند تا از دشمنا پیدا شد و خواب رو از سرم پروند. این بار موقعیت من خیلی بهتر بود، ولی یه حسی به من می گفت که حالا وقتش نیست. نمی دونم که چی شد این حس نذاشت حمله کنم. سعی کردم تعقیبشون کنم. کار خیلی سختی بود. هم باید خیلی سریع باشی و هم خیلی ساکت و محتاط. همین طور دنبالشون می کردم که دیدم رفتن تو یه سوراخ نسبتا کوچک. همزمان فقط یکی از اونا می تونست از سوراخ عبور کنه. کمی صبر کردم تا ببینم قضیه چیه. وای خدای من اینجا ورودی مخفی نیروی دشمن بود. وای وای عجب کشفی. خیلی هیجان زده شدم ولی بعدش ترسیدم. معلوم نبود که چند تا نیروی دشمن تو اون پناهگاه هستند.

باید یه کاری میکردم. تو این فکر بودم که دیدم یه نفر داره میاد به طرف من، خیلی ترسیدم و اسلحه رو به طرفش گرفتم. نزدیک که اومد تونستم چهره اش رو تشخیص بدم. خدا رحم کرد، برادرم بود. فورا اشاره کردم که بخوابه زمین. گفتم اینجا چی کار میکنی. گفت که تازه از سفر رسیدم. گفتم که محل دشمن رو شناسایی کردم و شانس آوردی که تو رو ندیدن. حالا باید چی کار کنیم. گفت که یه فکری دارم. من با خودم از سنگر قبلی برای چراغ ها کمی نفت آوردم. نظرت چیه پناهگاشون رو بسوزونیم. گفتم که این کار وحشیگریه! گفت چاره دیگه ای نداریم. مهمات که به اندازه کافی نداریم و نمی تونیم منتظر بقیه یمونیم.

دست به کار شدیم و از پشت به ورودی پناهگاشون نزدیک شدیم. یه نگاهی از ته دل بهش کردم و گفتم حالا! و نفت ها رو ریخت رو ورودی و من آتیششون زدم. صدای داد و فریاد اون ها بلند شد. مثل اینکه زیاد نبودند. چند تایی که تو ورودی بودند در حالی که شعله های آتیش داشت ازشون بلند میشد به بیرون فرار کردند. دو تا از دشمن ها تونستند سالم از پناهگاه فرار کنند. اولی در حالی که داشت فرار می کرد با یه ضربه پای من از گردنش بیهوش شد و دومی رو هم برادرم غافل گیر کرده بود. همه جا رو دود گرفته بود. رفتیم و پناه گرفتیم که مبادا دشمن دیگه ای کمین کرده باشه. کسی نبود. از خوشحالی پیروزی بر دشمن نمی دونستم که چیکار کنم و چند تا تیر هوایی در کردم.

تو این گیر رو دار یک هو یه نفر از پشت سر بهم پس گردنی زد. ترسیدم و  برگشتم دیدم بابامه. گفت چه گندی بالا آوردین این آتیش چیه روشن کردین خونه رو به گند گشیدین. زود باش خاموشش کن. گفتم بابا سوسک ها، سوسک ها رو کشتیم. گفت به جهنم. خونه رو گذاشتین رو سرتون. رو به برادرم کرد و گفت کی اومدی. گفت که تازه اومد. گفت که این چه وضعیتی، عوض اینکه نذاری این کار رو بکنه داشتی بهش کمک می کردی.

و این شد که صبح اول وقت به جای رفتن سر کار به خاطر سیاه شدن دیوار آشپزخانه مشغول به شستن شدیم.

پایان!

پس و پیش نوشت ها:
*- نصفه شبی رفته بودم آب بخورم که متوجه رفت و آمد سوسک ها شدم.
*- اون شب برق ها رفته بود.
*- اسلحه من دمپایی بود.
*- تیر هوایی= دمپایی ها رو به هم زدم.

حالا که اصل قضیه براتون مشخص شد داستان را دوباره بخونید.


کارها

Information

3 responses

26 09 2008
ياسر

قابل توجه وبلاگ نویسان عضو بالاترین !!!

http://www.y-kamalinezhad.com/balatarin/balatarin.html

.

26 09 2008
eleram

اه چه بد شد… من اول پس نوشت ها رو خوندم!😀
————————————-
مشکلی نیست.
زحمت کشیدید که سر زدید

28 09 2008
ایمان

بدجور سرکار رفتم… فقط یادت باشه!!
————————————-
این یه نوع طنزه و من این جور طنز ها رو دوست دارم. تو این موارد از معانی کلمات برای بیان واقعیت به صورتی استفاده میشه که خواننده رو در جهت دیگری از منظور اصلی نوشته هدایت می کنه. اگه نوشته رو از اول بخونی می بینی که تمام داستان در آشپزخانه قابل تصوره. به خاطر وقتی که گذاشتی تا بخونی ممنون.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: